بلای سرخ بر سر اژدهای زرد
به مناسبت 132مین سال تولد مائو و آنچه بر چین گذشت

132 سال پیش کسی به دنیا آمد که توانست به تنهایی پرجمعیتترین کشور دنیا را به مرز فروپاشی برساند و همین شخص 83 سال بعد به تنهایی همین مردم را از فروپاشی نجات داد: او مُرد.
به گزارش «انرژی امروز» از هفته نامه صدا، در ۳۰ ژوئن ۱۹۴۹، مائو تسهتونگ، رئیس حزب کمونیست چین، با پیروزی قطعی بر دولت ملیگرا اعلام کرد که حزب کمونیست چین اکنون با چالش جدیدی روبرو است: «حکومت بر تمام چین. جمهوری خلق چین (PRC) از اتحاد جماهیر شوروی که پیشتر یک دولت سوسیالیستی بزرگ و باشکوه ساخته است، درس خواهد گرفت. چین نیز یک دولت و سیستم حقوقی ایجاد خواهد کرد که برای خدمت به اهداف سیاسی حزب کمونیست طراحی شده باشد.» در اواخر دهه ۱۹۵۰، مائو مدل شوروی را رد کرد. در اواخر دهه ۱۹۶۰، مائو گاردهای سرخ جوان را تشویق کرد تا به بوروکراسی، قضات، پلیس و حتی رهبران حزب حمله کنند. با وجود این تحولات، قانون و دولت به سبک شوروی که در سالهای اولیه جمهوری خلق چین تاسیس شده بود، همچنان ادامه یافت (هرچند بدون تغییر نبود) و بخش مهمی از میراث چین پس از مائو را شکل داد.
مائو در ۲۶ دسامبر ۱۸۹۳ در شائوشان چین به دنیا آمد و در ۹ سپتامبر ۱۹۷۶درگذشت. اکثر مردم این منطقه دهقان بودند و از غذایی که در قطعه زمین کوچک خود پرورش میدادند، امرار معاش میکردند. مائو از پنج سالگی کار در مزارع را شروع کرد. او که در زمین کشاورزی بزرگ شد و رشد کرد سختیهای حکومت تحت یک امپراتوری و بیرحمی ارتش را در اعدام هر دهقانی که شورش میکرد از نزدیک تجربه کرد.
او هنگام کار به عنوان کتابدار در دانشگاه پکن با مارکسیسم آشنا شد و بعدها در جنبش چهارم مه ۱۹۱۹ شرکت کرد. در سال ۱۹۲۱، مائو به یکی از اعضای بنیانگذار حزب کمونیست چین تبدیل شد. پس از شروع جنگ داخلی چین بین کومینتانگ (KMT) و حزب کمونیست چین، مائو قیام ناموفق برداشت پاییزی (Autumn Harvest Uprising) در هونان را در سال ۱۹۲۷ رهبری کرد و در سال ۱۹۳۱ شورای جیانگشی را تأسیس کرد. او به تشکیل ارتش سرخ چین کمک کرد و استراتژی جنگ چریکی را تدوین کرد.
در سال ۱۹۳۵رهبر حزب کمونیست چین شد و شروع به بازسازی نیروهای خود کرد. حزب کمونیست چین در آغاز جنگ دوم چین و ژاپن در سال ۱۹۳۷ با حزب کومینتانگ در جبهه متحد دوم متحد شد، اما جنگ داخلی پس از تسلیم ژاپن در سال ۱۹۴۵ از سر گرفته شد. در سال ۱۹۴۹، نیروهای مائو دولت ملیگرا را شکست دادند و این دولت به تایوان عقبنشینی کرد.
در ۱ اکتبر ۱۹۴۹، مائو تاسیس جمهوری خلق چین، دولتی تکحزبی تحت کنترل حزب کمونیست چین، را اعلام کرد. کمپینهای بازتوزیع زمین و صنعتیسازی را آغاز کرد، مخالفان سیاسی را سرکوب کرد، در جنگ کره مداخله کرد و بر کمپینهای ایدئولوژیک صد گل (Hundred Flowers ) و ضد راستگرایان (Anti-Rightist) نظارت داشت. از سال ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۲، مائو بر «جهش بزرگ به جلو» (Great Leap Forward) نظارت داشت، کمپینی که هدف آن اشتراکی کردن سریع کشاورزی و صنعتی کردن کشور بود. این کمپین شکست خورد و منجر به قحطی بزرگ چین شد. در سال ۱۹۶۶، انقلاب فرهنگی را آغاز کرد که مشخصه آن مبارزه طبقاتی خشونتآمیز، تخریب آثار تاریخی و کیش شخصیت مائو بود.
از اواخر دهه ۱۹۵۰، سیاست خارجی مائو تحت سلطه شکاف سیاسی با اتحاد جماهیر شوروی قرار گرفت و در دهه ۱۹۷۰ برقراری روابط با ایالات متحده را آغاز کرد. اما اجل به مائو مهلت نداد که بیش از این چین را در باتلاق دیکتاتوری وحشیانه خود فرو برد و در سال ۱۹۷۶بر اثر حمله قلبی درگذشت.
در کتابها و مقالات مربوط به مائو نوشته مشهوریست که معمولا تکرار میشود: «مائو به تنهایی چین را نجات داد. چگونه؟ او مرد».
دو سال پس از مرگ مائو « دنگ شیائوپینگ» نامی پیدایش شد و هرچند با دیکتاتوری، اما از نظر اقتصادی و سیاسی توانست چین را از باتلاقی که مائو برایش ساخته بود خارج کند. چینی که امروز مشاهده میشود محصول زدایش ایدئولوژیهای مائوئیستیست توسط دنگ. در این گزارش نگاهی مختصر داریم بر بلایی که مائو بر سر چین آورد.
انقلاب همیشگی مائو
مائو به یک انقلاب دائمی در درون مرزهای جمهوری خلق چین معتقد بود. او در سال 1972 نامهای به همسرش نوشته بود و در آن آورده بود: «هر هفت یا هشت سال یکبار وضعیت ما از یک حالت تلاطم و بحران به یک حالت صلح و آرامش بزرگ می رسد. ارواح و عفریتها به اراده خودشان به صحنه میآیند. تکلیف فعلی ما این است که راستگرایان را هر جا که هستند (درون حزب یا بیرون از آن) از بین برده و ریشهکن کنیم. ما این جنبش را هر هفت یا هشت سال یکبار علیه این اواح و عفریتها تکرار خواهیم کرد».
هنری کیسینجر در کتاب «چین» درباره همین انقلاب دائمی مائو مینویسد: «این فراخوان به تعهد ایدئولوژیکی در واقع تجسم تنگنایی بود که گریبانگیر مائو شده بود، درست به همان صورتی که گریبانگیر همه انقلابهای پیروزمند میشود: وقتی انقلابیون قدرت را به دست میگیرند مجبور میشوند «سلسلهمراتبی» حکومت کنند. در غیر این صورت انقلاب دچار آشوب و یا رخوت میشود. هر چه دامنه براندازی رژیم پیشین ژرفتر و گستردهتر باشد، سلسله مراتب ژرفتر و گستردهتری باید جایگزین آن شود تا رضایت عمومی برای حفظ پیکر و بنیان جامعه جذب شود. هرچه که ساختار این سلسلهمراتب پیچیدهتر شود احتمال اینکه خود آن به یک نسخه بغرنجتر از همان نظام ظالمی که به جایش نشسته است تبدیل شود، بیشتر میشود». این همان اتفاقی بود که برای چین مائو افتاد.
نظریه انقلاب مداوم که گاه به عنوان «نظریه انقلاب مداوم تحت دیکتاتوری پرولتاریا» نیز یاد میشود، یکی از عناصر مائوئیسم است. این نظریه اغلب ذیل موضوع انقلاب فرهنگی قرار میگیرد.
بر اساس مقالهای در فارنپالیسی در سال 2014، مائو معتقد بود که انقلابها میتوانند به خودشان خیانت کنند و طبقه حاکم جدیدی که پس از یک انقلاب ظهور میکند، ممکن است خود نیاز به چالش کشیدن از طریق فرآیند انقلاب مداوم داشته باشد. اما انقلاب فرهنگی که توسط نظریه انقلاب مداوم هدایت میشد، با جنایاتی بسیار همراه بود. از این رو پس از مرگ مائو، حزب کمونیست چین علاقه خود را به انقلاب مداوم از دست داده است. اما نتیجه انقلاب فرهنگی تردیدهایی را مطرح کرد در مورد اینکه آیا نظریه انقلاب مداوم واقعا عملی است یا خیر.
نظریه انقلاب مداوم ریشه دارد در اندیشههای مائو در مورد ماهیت تضاد. او استدلال میکند که از آنجا که میتوان انتظار داشت تضادهای درون جامعه بین عناصر انقلابی و ارتجاعی برای مدت طولانی ادامه یابد، لازم است که به طور مداوم برای تحقق تدریجی برنامه انقلابی تلاش شود.
در یکی از نوشتههای مائو آمده است: «هر تفاوتی در مفاهیم انسانی باید به عنوان بازتاب یک تضاد عینی در نظر گرفته شود. تضادهای عینی در تفکر ذهنی هستند و این فرآیند، حرکت متناقض مفاهیم را تشکیل میدهد، توسعه اندیشه را به جلو سوق میدهد و بیوقفه مشکلات را در تفکر انسان حل میکند.»
بنابراین، این ادعا که تضاد در ذات همه چیز است، به این معنی تلقی میشود که اگر قرار نیست انقلاب تسلیم نیروهای ارتجاعی شود، پس باید ادامهدار باشد.
این نظریه نشان میدهد که یک انقلاب نمیتواند تمام شود زیرا تضادها به توسعه خود ادامه میدهند، به طوری که لازم است تضادهای نوظهور به نفع برنامه انقلابی به طور مداوم حل شوند و در عین حال در برابر خطر بازگشت به ارتجاع مقاومت کنند. بنابراین، نظریه انقلاب مداوم، هرگونه تصوری از انقلاب را که یک بار برای همیشه باشد، رد میکند، زیرا فینفسه حذف تضاد از تار و پود طبیعت غیرممکن است.
جان برایان استار، رئیس انجمن چین دانشگاه ییل و موسسه چین در بحث خود در مورد مضامین کلیدی نظریه انقلاب مداوم، روشن میکند که تضاد، مفهوم مرکزی نظریه انقلاب مداوم است: «این مضامین میگویند تضاد یا تعارض در یک جامعه فراگیر و دائمی است و این وضعیت به همان اندازه که در مورد یک جامعه بورژوایی یا فئودالی صادق است، در مورد جامعهای که در فرآیند تحول سوسیالیستی است نیز صدق میکند».
بر اساس مدخل «انقلاب دائمی مائو» در دانشنامه آکسفورد؛ در سال ۱۹۵۸، مائو در یک سند درون حزبی، از استالین و حزب شوروی به دلیل انتقاد کرد که استالین به اتحاد جماهیر شوروی اجازه داده بود به وضعیتی برسد که در آن نهادهایی که ایجاد شده بودند برای تحت کنترلِ کمونیستها قرار دادن منابع جامعه، به عنوان نهادهایی با اعتبار دائمی و جهانی پذیرفته شوند.
این امر پیامد یک ساختار فرماندهی متمرکز بود در شوروی که فعالیت سیاسی را سرکوب میکرد و استالین هم مدعی بود که هیچ تضادی در جامعه سوسیالیستی وجود ندارد. اما مائو باور داشت که ملیسازی صنعت و تجارت و اشتراکیسازی کشاورزی تنها اولین گام به سوی سوسیالیسم هستند و فرض مالکیت و کنترل چیزی بیش از فرصتی برای تغییر روابط تولید به دست نیاورده است. بنابراین مائو معتقد بود این رهبران همکارش، یعنی همان استالین، که به اداره بخش دولتی با روشهای مدیریتی به ارث رسیده از سرمایهداری راضی شدهاند، «از مسیر سرمایهداری پیروی میکنند».
ایده انقلاب مداوم دلالت بر این داشت که وظیفه حزب کمونیست نه تامین نیروی انسانی برای یک بوروکراسی اقتدارگرا، بلکه فراهم کردن و تضمین فرآیند توسعهایست که به آرمانهای مردمی شکلی مارکسیستی میدهد و بر فرآیند مداوم تغییر نظارت میکند.
نتیجه انقلاب مداوم مائو، شکل گیری انقلابهای دیگری در دل خودشان بود از جمله سیاست «صد گل» و انقلاب فرهنگی که همانند تندبادی بر پیکر جامعه چین نشست و بسیاری از روشنفکران و مدیران چینی را برای همیشه از صحنه جامعه زدود.
بلای کمپینهای مائو
دیکتاتورها معمولا به دلیل اقدامات عجیب و غریبشان شناخته میشوند. اما کارهایی که دیکتاتورهای کمونیست زیر پوشش حمایت از مردم و طبقه کارگر انجام دادهاند، احتمالا یکی از ننگین صفحات تاریخ بشر را رقم زده است که نتیجهای جز ساخت جهنمی زمینی برای همین مردم و طبقه کارگر در پی نداشت. آنها چون شبح بلایی خانمانسوز بر فراز کشوهایشان حرکت میکنند و تا کشور را به مرز فروپاشی نرسانند آرام نمیگیرند. استالین شوروی، پل پوت کامبوج، انور خوجهی آلبانی، مائوی چین … تنها نمونههایی هستند از بسیار دیکتاتوریهایی از این دست. اما کارستانی که این آخری ساخت، تا سالها درس تاریخ خواهد بود برای نهتنها چین که تمام دنیا.
در سال ۱۹۴۹، حزب کمونیست چین کنترل کشوری را با اقتصادی ضعیف و تورم بالا، دولتی ورشکسته و تاریخی بیش از صد سال تهاجم خارجی، سلطه امپریالیستی، راهزنی، تجزیه منطقهای و جنگهای داخلی به دست گرفت.
تا سال ۱۹۵۶، حزب نظم را احیا کرده، چین (به جز هنگ کنگ، ماکائو و تایوان) را متحد کرده بود و در مسیر گذار از سرمایهداری به سوسیالیسم قرار داشت. ایجاد یک نظام حکومتی و حقوقی مبتنی بر اقتباس گزینشی از نهادهای شوروی نقش مهمی در این گذار موفقیتآمیز داشت.
اما فرضیات، رویهها و منافع خاص وضعیت چین به این معنی بود که سیستم حاصل و نحوه عملکرد آن چیزی بیش از تقلید از مدل شوروی بود.
دولت جدید چین شامل یک قوه مقننه (کنگره ملی خلق)، یک قوه مجریه، شورای دولتی و وزارتخانههای تابعه مختلف آن، از جمله وزارت امنیت عمومی (پلیس) و دو نهاد قانونی دادگاه عالی خلق و دادستانی عالی خلق بود. اما در عمل شعار کل حاکمیت این بود: «قانون، سیاست است. وسیلهای برای رسیدن به اهداف سیاسی است».
ارگانهای دولتی در تمام سطوح، قوانین و اجرای قانون، همگی به عنوان ابزارهایی در نظر گرفته میشدند که حزب کمونیست چین میتوانست از آنها برای پیشبرد اهداف خود یعنی تثبیت و دفاع از انقلاب، ایجاد سوسیالیسم، توسعه اقتصادی و اصلاح فرهنگ و جامعه چین استفاده کند.
اعضای حزب قرار بود «سلاح قانون» را به کار گیرند، و اقدامات آنها نه صرفا توسط قانون، بلکه توسط سیاست حزب هدایت میشد، که برتر از قانون تلقی میشد. در عمل، شهروندان فقط میتوانستند حقوق مدنی تضمین شده توسط قانون اساسی خود را در محدوده اعمال شده توسط حزب اعمال کنند. تغییرات در قانون و سیاست میتوانست حقوق مالکیت را به طور کامل تضعیف کند.
حزب کمونیست در سال ۱۹۴۹ حدود سه میلیون عضو فعال داشت. این اعضا عمدتا مردانی با تحصیلات پایین و پیشینه کشاورزی بودند. اکثر آنها کهنه سربازان جنگ ژاپن و جنگ داخلی علیه ملیگرایان بودند. حزب یک کنگره حزبی (بیش از هزار نماینده)، یک کمیته مرکزی (تعداد اعضا از نزدیک به ۱۰۰ تا نزدیک به ۲۰۰ نفر در نوسان بود) و یک دفتر سیاسی (چهارده تا بیست و چهار عضو) داشت.
اما قدرت واقعی توسط پنج یا شش عضو کمیته دائمی دفتر سیاسی به ریاست رئیس مائو اعمال میشد. در سطوح استانی و محلی، کمیتههای کوچک حزب کمونیست فعالیتهای دولتی را هدایت میکردند. در طول سالهای حکومت مائو، رهبران ارشد چین گروه کوچکی از مردان مسن و اغلب کمسواد (و چند زن) بودند که صلاحیت اصلی آنها اعتبار سیاسی بود که با شرکت در انقلاب به دست آمده بود. با این حال، بسیاری از اعضای حزب و بوروکراتهای دولتهای مرکزی، استانی و محلی که در واقع سیاستها و قوانین را طراحی و اجرا میکردند، از نظر سن، جنسیت و آموزش بسیار متنوعتر بودند.
از سال 1950 بود که بلای واقعی که مائو بر سر چین آورد شروع شد. در این سال دو سری از کمپینهای اصلی انقلاب دائمی مائو رخ داد: کمپین اصلاحات ارضی (۱۹۵۰-۱۹۵۲) و کمپین علیه ضدانقلابیون (۱۹۵۱).
هم کمپین اصلاحات ارضی و هم کمپین علیه ضدانقلابیون تعداد زیادی از مردم عادی را بسیج کرد برای شرکت در افشاگری، تحقیر عمومی و مجازات مردان و زنانی که متهم شده بودند به زمیندار و جاسوس بودن، به عضوی از مقامات سابق کومینتانگ («حزب ملی/ حزب ناسیونالیست» و مشهور به «جبهه ملی چین») بودن، یا خیلی راحت ضدانقلاب، راهزن، عضو فرقههای مذهبی یا صرفا اراذل و اوباش بودن.
در این جلسات عمومی، نمایندگان با دقت آماده شده توده مردم، انتقادات تندی را علیه زمینداران منتخب و «ضدانقلابیون» مطرح کردند. بسیاری از جلسات با اعدامهای رسمی به پایان میرسید و برخی دیگر به ضرب و شتم وحشیانه و حتی قتلهای خودجوش منجر شد. در حالی که هیچ اطلاعات موثقی در مورد تعداد کشتهشدگان وجود ندارد، محققان تخمین میزنند که از یک تا پنج میلیون نفر در طول این دو کمپین جان خود را از دست دادهاند.
بعد کمپینهای سه-ضد/پنج-ضد (۱۹۵۱-۱۹۵۲) شروع شدند که اگرچه خشونت کمتری داشتند، اما برای بازسازی اقتصاد و جامعه چین توسط حزب کمونیست ضروری بودند. جنبش سهگانه ضد فساد، حملهای نسبتا محدود بود به «فساد، اسراف و روحیه بوروکراتیک» در میان مقامات دولتی و حزب کمونیست. جنبش پنجگانه ضد فساد هم شامل تحقیقات دولتی بود از افراد تجاری متهم به رشوهخواری، فرار مالیاتی، کلاهبرداری، سرقت اموال دولتی و سرقت اسرار اقتصادی دولت. بیش از 450 هزار شرکت تجاری و صنعتی خصوصی، بهویژه در شانگهای، مورد بررسی قرار گرفتند.
مردم عادی، بهویژه کارمندان شرکتهای سرمایهداری، تشویق شدند تا چه بهصورت حضوری و چه بهصورت ناشناس علیه روسای سرمایهداری اعلام جرم کنند. جریمهها و سایر مجازاتهای ناشی از آن، این کسبوکارها را بهطور جدی تضعیف کرد و آنها را مجبور کرد به تبدیل شدن به شرکتهای مشترک دولتی-خصوصی که البته اولین گام به سوی ملی شدن همه چیز بود.
نیروی هدایتکننده این کمپینها سیاست حزب کمونیست بود نه قانون این کشور. در واقع برخی از قوانین کلیدی اوایل دهه ۱۹۵۰ ارتباط نزدیکی با این کمپینها داشتند. «قانون مجازات فساد» (۱۹۵۲) و «مقررات مربوط به مجازات ضدانقلابیون» (۱۹۵۱) بر اساس تجربه این مبارزات تدوین شدند.
با این حال، همه قوانین محصول کمپینها نبودند. به عنوان مثال قانون جدید ازدواج که در سال ۱۹۵۰ به اجرا درآمد، برگرفته از منابعی بود چون: مارکس و انگلس، قانون شوروی، تجربه و قوانین مناطق پایگاه کمونیستی چین قبل از ۱۹۴۹ و قوانین رژیم سابق گومیندان. این قانون برای ایجاد انقلابی در فرهنگ و اقتصاد روستایی چین با تعریف مجدد ازدواج به عنوان رابطهای «مبتنی بر انتخاب آزاد شریک زندگی، تک همسری، و حقوق برابر برای هر دو جنس» طراحی شده بود.
شوهران و همسران باید «حقوق برابر در تملک و مدیریت اموال خانواده» داشته باشند و به زنان حقوق قابل توجهی در مورد اموال، نگهداری و فرزندان پس از طلاق داده شد. مفاد این قانون چنان انقلابی بود که کمپین با مقاومت قابل توجهی از سوی برخی از مردان و زنان مسن در مناطق روستایی روبرو شد.
پس رهبران حزب اجرای این قانون را تعدیل کردند تا از بیگانه شدن مردان روستایی از حکومت حزب جلوگیری کنند. با این وجود، قانون ازدواج سال ۱۹۵۰ آغازگر تغییر قابل توجهی در وضعیت حقوقی و اجتماعی زنان چینی است.
کمپینهایی هم علیه روشنفکران به جود آمد. یکی از این کمپینها بهطور خاص فعالان حقوقی (وکلا، اساتید دانشکده حقوق، قضات و دادستانها) را هدف قرار میداد. این افراد در دولت کومینتانگ تحصیل کرده و توسط آنها استخدام شده بودند و بنابراین مظنون بودند. کمپینهای دیگر محققان و نویسندگان را هدف قرار میدادند. کارزارهای اوایل دهه ۱۹۵۰ با حمله به اهداف کاملا مشخصی اینجاد شد تا مردم از جنایتکاران، جاسوسان، ضدانقلابیون، مالکان زمین، بازرگانان فاسد و روشنفکران نخبه، همگی با تعاریف حزب، متنفر باشند.
یکی از این کمپینها «کمپین صد گل» که در آن، رئیس مائو از روشنفکران خواست تا انتقادات صادقانه خود را از دولت و حزب کمونیست ارائه دهند. هنگامی که منتقدان دانشجویان حقوق، وکلا و محققان حقوقی شروع به انتقاد از سیستم تک حزبی و مارکسیسم-لنینیسم کردند، حزب با «کمپین ضد راست» پاسخ داد. تعریف «راستگرایی» به شدت مبهم بود و رهبران حزب معتقد بودند که حدود پنج درصد از روشنفکران «راستگرا» هستند. در نهایت، بیش از 300هزار روشنفکر به عنوان «راستگرا» شناخته شدند و حذف شدند.
طلوع خورشید خونین
احتمالا یکی از خونینتر دورانهای پاکسازی در چین مربوط است به 59 سال پیش و «انقلاب فرهنگی» مائو. انقلاب بزرگ فرهنگی پرولتاریا دورهای ده ساله از هرج و مرج سیاسی و اجتماعی بود که ناشی از تلاش مائو بود برای استفاده از تودههای چینی برای اعمال مجدد کنترل خود بر حزب کمونیست. پیچیدگی گیجکننده و وحشیگری غیرقابل درک آن به حدی بود که تا به امروز مورخان عاجزند از درک هر آنچه در طول این دوره رخ داده است.
تصمیم مائو برای آغاز «انقلاب» در ماه مه ۱۹۶۶ تلاشی بود برای نابودی دشمنانش با تحریک مردم به حفاظت از حزب و ترغیب آنها به پاکسازی صفوف آن. هنگامی که بسیج تودهای آغاز شد، روزنامههای حزب آن را به عنوان یک مبارزه تاریخی توصیف کردند که جان تازهای به آرمان سوسیالیستی میبخشد. در یکی از سرمقالههای آن دوران آمده: «مانند خورشید سرخی که در شرق طلوع میکند، انقلاب بزرگ فرهنگی پرولتاریای بیسابقه، سرزمینمان را با پرتوهای درخشان خود روشن میکند».
انقلاب فرهنگی مائو اقتصاد این کشور را فلج کرد، جان میلیونها نفر را گرفت و چین را به ۱۰ سال آشفتگی، خونریزی، گرسنگی و رکود کشاند. گروههای دانشجویی و گارد سرخ به افرادی که «لباس بورژوایی» بر تن داشتند در خیابان حمله کردند، تابلوهای «امپریالیستی» پاره شدند و روشنفکران و مقامات حزبی به قتل رسیدند یا مجبور به خودکشی شدند. پس از آنکه خشونت روند خونین خود را طی کرد، حاکمان کشور اذعان کردند که این فاجعهای بوده که چیزی جز «بینظمی، خسارت و عقبماندگی شدید» به همراه نداشته است. یکی از گزارشهای رسمی حزب، انقلاب فرهنگی را فاجعهای توصیف کرد که باعث «شدیدترین عقبگرد و سنگینترین خسارات وارده به حزب، کشور و مردم شد از زمان تاسیس جمهوری خلق» در سال ۱۹۴۹.
هدف از این همه خشونت چه بود؟ انقلاب فرهنگی زاییده افکار «سکاندار بزرگ» چین، رئیس مائو تسهتونگ، بود با هدف تقویت انقلاب کمونیستی از طریق تقویت ایدئولوژی و حذف مخالفان. فرانک دیکوتر، نویسنده کتابی درباره همین دوره در چین، میگوید مائو امیدوار بود که جنبش او چین را به اوج جهان سوسیالیستی برساند و او را به مردی تبدیل کند که سیاره زمین را به سمت کمونیسم هدایت میکند».
اما در واقع این انقلاب تلاشی بود از سوی دیکتاتوری سالخورده که اقتدارش به شدت تحت تاثیر قحطی بزرگ فاجعهبار دهه ۱۹۵۰ قرار گرفته بود: او میخواست با نابودی دشمنان، واقعی یا خیالی، کنترل مجدد حزب را به دست گیرد.
پیر رایکمانز، محقق بلژیکی، در روایت انتقادی خود از انقلاب فرهنگی، با عنوان «لباس جدید رئیس»، نوشت: «این انقلاب یک مبارزه قدرت بود که پشت پرده یک جنبش تودهای خیالی در جریان بود».
بهطور خلاصه آن زمان روزنامه رسمی حزب از تودهها خواست تا با حملهای همهجانبه به «هیولاها و شیاطین»، «عادات شیطانی جامعه قدیمی را از بین ببرند». دانشجویان چینی به سرعت وارد عمل شدند و در کلاسهای درس و دانشگاههای سراسر کشور، واحدهای گارد سرخ را تشکیل دادند. تا اوت ۱۹۶۶، که به اوت سرخ معروف شد، آشوب و هرج و مرج به اوج خود رسید و متحدان مائو از گاردهای سرخ میخواستند که «چهار چیز قدیمی» یعنی ایدههای قدیمی، آداب و رسوم قدیمی، عادات قدیمی و فرهنگ قدیمی را نابود کنند. مدارس و دانشگاهها تعطیل شدند و کلیساها، زیارتگاهها، کتابخانهها، مغازهها و خانههای شخصی با شروع حمله به سنتهای «فئودالی» غارت یا تخریب شدند. تنها در ماه اوت و سپتامبر ۱۹۶۶ تقریبا ۱۸۰۰ نفر در پکن جان خود را از دست دادند.
پس از انفجار اولیه «ترور سرخ» به رهبری دانشجویان، هرج و مرج به سرعت گسترش یافت. کارگران به این نزاع پیوستند و چین در چیزی فرو رفت که مورخان آن را وضعیت جنگ داخلی توصیف میکنند. در اواخر سال ۱۹۶۸، مائو متوجه شد که انقلابش از کنترل خارج شده است. در تلاش برای مهار خشونت، دستورالعملهایی صادر کرد تا میلیونها جوان شهری را برای «بازآموزی» به روستاها بفرستند.
او همچنین به ارتش دستور داد نظم را برقرار کند و عملا چین را به یک دیکتاتوری نظامی تبدیل کرد که تا حدود سال ۱۹۷۱ ادامه داشت. هرچند ارتش برای کنترل اوضاع میجنگید، اما آمار مرگ و میر به شدت افزایش یافت.
مورخان معتقدند که در نتیجه انقلاب فرهنگی چیزی بین 500 هزار تا دو میلیون نفر جان خود را از دست دادند. شاید بدترین منطقه آسیب دیده استان جنوبی گوانگشی بود که در آن گزارشهایی از کشتارهای جمعی و حتی آدمخواری وجود داشت. اعمال وحشیانه وحشتناکی نیز در مغولستان داخلی رخ داد، ومقامات یک کمپین وحشیانه شکنجه علیه جداییطلبان فرضی به راه انداختند.
حتی گربههای چین نیز از این کمپین جان به در نبردند و گارد سرخ آنچه را که ادعا میکرد نماد «انحطاط بورژوازی» است، از بین میبرد. فرانک دیکوتر تاریخنگار مینویسد: «مردم در اواخر اوت ۱۹۶۶ در خیابانهای پایتخت گربههای مردهای را دیدند که در کنار جاده افتاده بودند و پنجههای جلویشان به هم بسته شده بود».
اندرو والدر، نویسنده کتاب «چین در دوران مائو» میگوید: «ما داستانهای ترسناک زیادی در مورد دانشآموزانی میخوانیم که معلمان خود را تا سر حد مرگ کتک میزدند». زندگی برخی از قدرتمندترین چهرههای حزب کمونیست در اثر این آشفتگی دگرگون شد، از جمله رهبر آینده، دنگ شیائوپینگ، که در سال ۱۹۶۷ پاکسازی شد، و شی ژونگشون، پدر رئیس جمهور فعلی چین، شی جین پینگ، که در ملاء عام کتک خورد و تحقیر و تبعید شد. شی هپینگ، خواهر ناتنی رئیس جمهور شی، هم پس از آزار و اذیت، خودکشی کرد.
پرسی کرادوک، سفیر سابق بریتانیا، در خاطرات خود مینویسد: «گوشگیر به یک وسیلهی ضروری در سفارت تبدیل شده بود». او به یاد میآورد که چگونه مجموعهای از آهنگها که در ستایش «رئیس محبوب مائو» به موسیقی متن زندگی در پایتخت تبدیل شده بودند.
پس از آن گاردهای سرخ سفارتخانههای شوروی، فرانسه و اندونزی را محاصره کردند، ماشین سفیر مغولستان را به آتش کشیدند و تابلویی را بیرون از سفارت بریتانیا آویزان کردند که روی آن نوشته شده بود: «امپریالیسم بریتانیا را در هم بشکنید!» یک شب، در اواخر ماه اوت، دیپلماتها مجبور شدند از سفارت بریتانیا فرار کنند، سفارت غارت و سوزانده شد. معترضان بیرون شعار میدادند: «بکش! بکش!»
در این میان در اوج انقلاب فرهنگی، جلسات کتابخوانی «کتاب کوچک قرمز» در اتوبوسهای عمومی و در هر کجای چین برگزار میشد حتی در هواپیماها زیرا مهمانداران هواپیما سخنان حکیمانه مائو را برای مسافران خود موعظه میکردند. در طول دهه ۱۹۶۰، کتاب کوچک قرمز با بیش از یک میلیارد نسخه چاپ شده، پرتیراژترین کتاب روی زمین بوده است. یکی از نصایح معروف این کتاب از زبان مائو میگوید: «مصمم باشید، از فداکاری نترسید و بر هر مشکلی غلبه کنید تا پیروز شوید!»
بالاخره انقلاب فرهنگی رسما با مرگ مائو در ۹ سپتامبر ۱۹۷۶ در سن ۸۲ سالگی به پایان رسید. و چه کسی تاوان داد؟ همسر رئیس مائو!
رهبران حزب برای جلوگیری از بیاعتبار کردن بیش از حد مائو دستور دادند که همسر رئیس، جیانگ چینگ، و گروهی از همدستان او به اتهام هدایت هرج و مرج به طور علنی محاکمه شوند. آنها به عنوان «باند چهار نفره» شناخته میشدند. جیانگ اتهامات را رد کرد و ادعا کرد که صرفا «سگ رئیس مائو» بوده است، اما در سال ۱۹۸۱ به اعدام محکوم شد و بعدها این حکم به حبس ابد کاهش یافت. او در سال ۱۹۹۱، در آستانهی بیست و پنجمین سالگرد انقلاب فرهنگی، خود را حلق آویز کرد.
میراث مائوئیسم
مائو امیدوار بود که جنبش انقلابیاش چین را به الگوی کمونیسم تبدیل کند. اما 76 سال بعد از شروع حکومت مائو، بسیاری معتقدند که این جنبش نتیجهی معکوس داشت و راه را برای پذیرش سرمایهداری توسط چین در دههی ۱۹۸۰ و رونق اقتصادی متعاقب آن هموار کرد.
رودریک مکفارکوهار و مایکل شونهالز در کتابی با عنوان «آخرین انقلاب مائو»، مینویسند: «حکم رایج این است: بدون انقلاب فرهنگی، هیچ اصلاح اقتصادی هم در کار نیست. انقلاب فرهنگی چنان فاجعهی بزرگی بود که باعث یک انقلاب فرهنگی عمیقتر شد، دقیقا همان انقلابی که مائو قصد داشت از آن جلوگیری کند». کارشناسان میگویند یکی دیگر از میراثهای ماندگار مائو، وسواس حاکمان امروزی به ثبات و کنترل سیاسی است.
رهبرانی مانند شی جینپینگ، که در زمان انقلاب فرهنگی مائو یک دانشآموز ۱۳ ساله بود در پکن، در ردیف اول آشوب و هرج و مرج قرار داشتند و برخی حتی در خشونتها شرکت کردند. والدر، متخصص این دوره از دانشگاه استنفورد، میگوید: «آنها چینی را دیدند که حدود دو سال کاملا آشفته بود و شاهد جنایات هم بودند. آنها از دست دادن کنترل حزب را چیزی میدانند که منجر به هرج و مرج خواهد شد».
دیکوتر معتقد است که این آشوب کابوسوار به از بین بردن هرگونه ایمان باقیمانده مردم چین به معلم بزرگشان هم کمک کرد. «حتی قبل از مرگ مائو، مردم مائوئیسم را دفن کردند».
پس از مرگ مائو، حزب کمونیست تلاشهایی برای مقابله با وحشتهای دهه قبل انجام داد. برخی به دلیل خشونت مجازات شدند، در حالی که کسانی که به ناحق پاکسازی یا مورد آزار و اذیت قرار گرفته بودند، اعاده حیثیت شدند.
مکفارکوهار میگوید: «حزب در سه ضربه عظیم به مردم چین مقصر است: قحطی بزرگ، انقلاب فرهنگی و تخریب محیط که در واقع ممکن است در درازمدت کشندهتر از دو مورد دیگر باشد. و آخرین چیزی که شاید حزب بگوید این است که ما مقصر بودیم».
و در نهایت همه این کشتارها و خشونتها بود که باعث شد دنگ شیائوپینگ، که در سال ۱۹۷۸ جانشین جانشین منتخب مائو، هوا گوفنگ، شده بود، اصلاحات اقتصادی را آغاز کند که منجر به ادغام چین در اقتصاد جهانی شد. او دورهای از «اصلاحات و گشایش» را آغاز کرد و در نهایت، رشد اقتصادی چین به سرعت افزایش یافت. این روند چهار دههای به بیش از هشتصد میلیون نفر کمک کرد تا از فقری که مائو باعث و بانی آن بود رها شوند.
بیگمان بیراه نیست که دنگ را معمار چین مدرن میشناسند. امروزه شاید تصاویر مائو در جشنهای چینیها خودنمایی کند، اما آنچه که چین را به قدرت امروزش رسانده است تلاشهای دنگ بود برای زدودن ردپای «رئیس مائو» از چهره چین.



