چرچیل: مردی برای نیم قرن
درباره یک قهرمان، یک فاشیست، یک شرور و یک نخستوزیر به مناسبت 61مین سال درگذشتش

آلن آلپورت در کتاب «پیشبرد بریتانیا: داستان حماسی جنگ جهانی دوم، ۱۹۴۲-۱۹۴۵» مینویسد: در تاریخ افسانهپردازیهای مربوط به بهترین لحظات، دو اصل ایمانی پایدار وجود دارد: اول اینکه بریتانیا پس از سقوط فرانسه شجاعانه «به تنهایی» جنگید و دوم اینکه دنیای جدید در نهایت به نجات دنیای قدیم آمد.
به گزارش «انرژی امروز» از هفته نامه صدا، وینستون چرچیل، نخست وزیر بریتانیا، نویسنده اصلی چنین روایتیست. او در خاطرات خود ادعا کرده است که تا زمان پرل هاربر نمیدانست که بریتانیا از حمله نازیها جان سالم به در خواهد برد یا نه. چرچیل در خاطراتش نوشته است: «با دخالت نهایی ایالات متحده، ما در جنگ پیروز شدیم. امپراتوری زنده ماند». او نوشته که جنگیدن در کنار آمریکاییها «بزرگترین شادی» بوده است.
با این حال آلن آلپورت نشان میدهد دخالت واشنگتن یک موهبت بیچون و چرا نبود. چرچیل خواهان کمک فرانکلین دی. روزولت در اروپا بود اما نه در اقیانوس آرام. رئیس جمهور آمریکا از زمان ملاقاتشان در کشتی جنگی یو.اس.اس.آگوستا در تابستان ۱۹۴۱، از چرچیل میخواست که «سیاست استعماری عقبمانده» بریتانیا را کنار بگذارد. آلپورت مینویسد که در مقایسه با چرچیل محافظهکار، روزولت «یک روبسپیر تمامعیار، یک انقلابی جهانی» بود.
«جزیره کوچک» چرچیل، نامی که نخستوزیر دوست داشت به بریتانیا بدهد، هرگز واقعا به تنهایی نجنگید: برای کمک به تامین هزینههای جنگ، بیرحمانه از امپراتوری جهانی خود با بیش از ۱۳ میلیون مایل مربع و ۴۹۱ میلیون نفر جمعیت بهره برد. تکبر و سلطهطلبی بریتانیا، همراه با فشار مالی ناشی از آن، مستعمرات را آسیبپذیر کرد و این خود به این معنی بود که جنگ در شرق آسیا تقریبا مواضع لندن را در برمه، هند و جاهای دیگر تهدید میکرد. پس از پرل هاربر، نیروهای ژاپنی به سرعت به مستعمرات آسیایی بریتانیا، از جمله جزیره حیاتی سنگاپور، حمله کردند.
آلپورت مینویسد: هنگامی که جنگ در اقیانوس آرام آغاز شد، ۸۵۰۰۰ سرباز بریتانیایی تنها در آن اقیانوس به سرعت تسلیم شدند و سربازانی که در امتداد شبه جزیره مالایا به سمت جنوب در حال فرار بودند پمپهای سوخت و سایر اموال را نابود کردند. لی کوان یو جوان، کسی که بعدها نخستوزیر سنگاپور شد، گفته بود: «این پایان امپراتوری بریتانیا است».
چرچیل قسم خورده بود که هیچ قلمروی از بریتانیا «تحت سلطه نژاد زرد» قرار نخواهد گرفت. اما تعصب ریشهدار امپراتوری، آن را نسبت به آسیبپذیری متصرفات آسیاییاش کور کرده بود. با این حال آلپورت مینویسد: «مشکل تمرکز صرف بر گناهان شخصی چرچیل این نیست که رفتاریست ناعادلانه در حق او؛ بلکه این است که چنین تفکری بقیه مردم بریتانیا را از مسئولیت مبرا میکند».
به نوشته آلپورت، چرچیل بعدها گفته بود: «امپراتوری شرقی ما منحل شده، منابع ما هدر رفته و نفوذ ما در میان ملتها اکنون کمتر از هر زمان دیگریست که من به یاد دارم». به باور آلپورت، تنها چرچیل نبود که بار این گناه را باید بر دوش خود میکشید. مردم بریتانیا هم در این میان مقصر بودند.
این گزارش، گزارش بررسی این کتاب نیست. بلکه نگاهیست به زندگی سیاسی یکی از مشهورترین سیاستمداران قرن بیستم که کمتر کسی را میتوان یافت که نام او را نشنیده باشد: سر وینستون لئونارد اسپنسر چرچیل. 24 ژانویه مصادف است با 61مین سال درگذشت این سیاستمدار بریتانیایی که دستکم در ایران اگر بخواهند شخصی را در سیاستپیشگی قدرتمند توصیف کنند، به او لقب چرچیل میدهند. مخصوصا که با آن عکسش در کنفرانس تهران همراه با روزولت و استالین. چرا چرچیل، که آیزایا برلین او را «بزرگترین انسان زمان ما» خوانده در عالم سیاست مهم بود؟ و اینکه وقتی در جریان اعتراضات جنبش «جان سیاهپوستان مهم است» حتی مجسمه چنین شخصیتی هم تخریب میشود آیا نشان میدهد که واقعا تاریخ را برندهها نوشتهاند یا شخصیتها را باید در ظرف زمانشان دید؟
قهرمان یا شرور؟
در سال 2024 داریل کوپر، مورخ در مصاحبهای در پادکست تاکر کارلسون، به تاریخ جنگ جهانی دوم اشاره کرد و در میانه این گفتوگو کوپر به کارلسون گفت که چرچیل «شرور اصلی» جنگ بود، اساسا یک «روانی» که میخواست خون میلیونها انسان را در یک جنگ غیرضروری بریزد. از این دست سخنان درباره چرچیل در بسیاری از رسانهها و کتابها نوشته شده است. آیا واقعا چرچیل شرور اصلی جنگ بود؟
بسیاری از دوستداران چرچیل بر این باورند که او یک شخصیت محبوب بود، یک چهره عمومی نادر که آنقدر شجاع بود که در دهه 1930 هیتلر را مسخره کند. چرچیل بارها و بارها تلاش کرد تا از جنگ جهانی دوم جلوگیری کند. اما هشدارهای او در مورد تقویت نظامی آلمان و ایدئولوژی شرورانه یهودستیزانهای که هیتلر در سر داشت مورد توجه قرار نگرفت.
یکی از این دوستداران پر و پا قرص چرچیل اوون استراکان، رئیس و استاد پژوهشی الهیات مدرسه الهیات کتاب مقدس گریس است. او در مطلبی در وبسایت این مدرسه با انتقاد شدید از کارلسون و کوپر مینویسد: «همچنان که ماشین جنگی هیتلر با سرعتی وحشتناک پیش میرفت، بسیاری در بریتانیا فکر میکردند بهترین راه حل، مذاکره با این مستبد دیوانه است. چرچیل اما آخرین شیر بیشه، اهل مماشات نبود. وقتی در ماه مه ۱۹۴۰ به قدرت رسید، میدانست که بریتانیا تنها یک گزینه برای جلوگیری از انقراض دارد: مقاومت. تاریخ، چرچیل را در پیگیری بیوقفه این سیاست، به خوبی به رسمیت شناخته است. موضع شجاعانه چرچیل یک اثر تاریخی نیست. این زنگ خطری است که به ما یادآوری میکند که باید پیوسته برای مدل دموکراتیک تمدن مبارزه و از آن دفاع کنیم. چرچیل در برابر استبداد هیولایی نازیسم، به دموکراسیها احترام میگذاشت، زیرا در آنها صدای مردم شنیده میشد». نوشته زیباییست اما همه با نوشتههای زیبا از این دست موافق نیستند.
تمرکز بر شرور یا قهرمان بودن چرچیل مختص کسی مثل کارلسون نیست. در سال 2016 جان مکدانل، وزیر دارایی در سایه دولت وقت بریتانیا هم چرچیل را «شرور» خوانده بود.
مکدانل به طور خاص به اقدامات چرچیل در جریان شورشهای تونیپندی در سال ۱۹۱۰ اشاره میکرد، که در آن این سیاستمدار نیروهایی را برای کنترل معدنچیان اعتصابی فرستاد، تصمیمی که منجر به مرگ یک نفر شد. اما این گفته مکدانل با مخالفت بسیار شدیدی حتی در میان همحزبیهای خود مواجه شد. مثلا ایان آستین، نماینده مجلس و از اعضای حزب کارگر مکدانل اعلام کرد که چرچیل در واقع «یک قهرمان واقعی بریتانیایی، بزرگترین بریتانیایی تاریخ» بود.
اینکه دههها پس از مرگ یک سیاستمدار هنوز هم بحث بر سر قهرمان یا شرور بودن او وجود دارد نشان از تاثیر شگرفیست که این مرد بر دنیای پیرامون خود داشته است. نشان این اهمیت ساخت دو فیلم است تنها در یک سال: در سال ۲۰۱۷ فیلم «چرچیل» را جاناتان تپلیتزکی و «تاریکترین ساعت» را جو رایت ساختند هر دو با محوریت این سیاستمدار. این شخصیت در سریال محبوب نتفلیکس درباره الیزابت دوم، «تاج» (با بازی جان لیتگو) هم حضور پررنگی داشته است.
هر کدام از این فیلمها، دیدگاههای متفاوتی از سیاستهای چرچیل نشان دادهاند. در برداشت تپلیتزکی شاهد چرچیلی پیشا D-Day (پیادهسازی نیروها در نرماندی) هستیم که مدام با ژنرالهایش اختلاف نظر دارد و درگیر تاریخ است (به ویژه نقش او در فاجعه گالیپولی در سال ۱۹۱۵).
اما به باور دکتر سم ادواردز، مدرس ارشد تاریخ در دانشگاه متروپولیتن منچستر، با وجود همه این پیچیدگیهای جالب در فیلم تپلیتزکی، مطمئنا میتوان گفت که موفقترین فیلم از بین دو فیلم سال ۲۰۱۷، فیلمی بود که دیدگاهی بسیار آشناتر از «وینی قهرمان جنگ» [وینی، برنده جنگ، رادیویی بود که توسط نیروی اسپارو در طول نبرد تیمور در سال ۱۹۴۲ ساخته شد] ارائه داد. زیرا درست زمانی که هرج و مرج برگزیت آغاز شد، فیلم «تاریکترین ساعت» مخاطبان را به لحظه بحرانی سال ۱۹۴۰ بازگرداند، همان سالی که ورماخت ارتش فرانسه را در هم کوبید و اروپا به دست استبداد نازی افتاد. چرچیل، با بازی گری اولدمن، برای جمعآوری نیروهایش وارد گود میشود، از جمله او را در حال صحبت با مردم عادی در متروی لندن میبینیم! واکنشها به نقش چرچیل با بازی گری اولدمن در فیلم «تاریکترین ساعت»- نقشی که برای او جایزه اسکار را به ارمغان آورد- معیار مفیدیست برای درک واکنشهای خشمگینانه به اظهارات مکدانل.
در بریتانیا و همانطور که فیلم «تاریکترین ساعت» هم نشان میدهد، چرچیل عمدتا به عنوان قهرمان سال ۱۹۴۰ به یاد آورده میشود، مردی که جلوی فساد، مماشات و شکستگرایی را گرفت و قول داد که بریتانیا و امپراتوری آن میتوانند «به تنهایی» در برابر آلمان هیتلر بایستند؛ و اتفاقا چنین هم شد. به باور سم ادواردز نام و تصویر او به طور جداییناپذیری با تمام آن ویژگیهای دیگر «روزهای تاریک» سال ۱۹۴۰ پیوند خورده است: دانکرک، نبرد بریتانیا، بلیتز. این واقعیت جایگاه و منزلت پایدار چرچیل را در بریتانیا (و جاهای دیگر) تضمین کرد. و نیز تضمین کرده که در حافظه عمومی، داستان زندگی مردی که در سال ۱۹۶۵ در سن ۹۰ سالگی درگذشت، زندگیای که هم کنار گذاشته شدن از قدرت پس از جنگ و هم بازگشت دوباره به قدرت در سال ۱۹۵۱ را در حافظه خود دارد، اساسا به چند ماه حماسی تقلیل یافته است.
چرچیل قهرمان سال ۱۹۴۰ بود. اما او مردی بود که در سال ۱۹۱۰ به سربازان دستور حمله به تونیپندی را داد. او مردی بود که بمباران منطقهای شهرهای آلمان را مجاز دانست، مثلا بمباران درسدن در فوریه ۱۹۴۵ که در آن دهها هزار غیرنظامی آلمانی کشته شدند.
او مردی بود که عدم اقدامش برای جلوگیری از قحطی بنگال در سال ۱۹۴۳، که در آن سه میلیون هندی جان باختند، مدتها نقل محافل عمومی بود. روزنامه هندی «اکونومیک تایمز» مینویسد که خطاهای سیاسی چون اولویت دادن به توزیع مایحتاج حیاتی برای ارتش، خدمات کشوری و سایر بخشها و همچنین توقف واردات برنج و عدم اعلام قحطی بنگال از جمله عواملی بودند که منجر به این فاجعه عظیم شدند. برای ما ایرانیها اگر اندکی تاریخ خوانده باشیم این وقایع احتمالا باید آشنا بهنظر بیایند. چنین قحطیهایی در طول جنگ جهانی اول و دوم در ایران هم رخ دادند و یکی از عوامل آن حضور نیروهای بریتانیایی و شوروی بودند در ایران اشغال شده که مانع توزیع گندم میشدند بین مردم. گاردین هم درباره قحطی بنگال مینویسد: چرچیل منشی انکارگرایانه در مورد قحطی در پیش گرفت، هم شدت آن را کماهمیت جلوه داد و هم خود هندیها را به خاطر رنج ناشی از آن سرزنش کرد و ادعا کرد که آنها با «زاد و ولدی خرگوشگونه» مشکل را تشدید میکنند.
و از طرفی او مردی بود که حتی برخی از معاصرانش فکر میکردند که اساسا دیدگاههای ویکتوریایی در مورد نژاد و امپراتوری دارد، واقعیتی که باعث شده برخی انگیزههای او را زیر سوال ببرند.
محققان بر این باورند اینها پیچیدگیهای شخصیتی هستند که بسیاری از ستایشگران سرسخت چرچیل نمیتوانند یا نمیخواهند ببینند، در حالی که برای برخی از کسانی که انتقادات را مطرح میکنند، یادآوریست بیپایان از قهرمان سال ۱۹۴۰ و تمام اسطورهها و افسانههای مرتبط با جنگ برای اینکه بریتانیا در گذشته گیر نکرده باشد.
فاشیست؟ ضد فاشیست؟ یا هر دو؟
در جریان اعتراضات جنبش «جان سیاهپوستان مهم است» در لندن، یکی از اتفاقاتی که رخ داد تخریب مجسمه چرچیل بود. همین امر میراث نخستوزیر دوران جنگ بریتانیا را دوباره در کانون توجه قرار داد.
روی مجسمه با اسپری نوشته شده بود «چرچیل نژادپرست بود»، ویدئوهای اعتراضات هم نشان میداد که جمعیت معترض این شعار را سر میدهند. روزنامه «آی»، از بنرهایی گزارش تهیه کرده بود که روی آنها نوشته شده بود «استعمار بریتانیا مقصر است». مجسمه چرچیل درحالی تخریب شد که در بریستول مجسمه ادوارد کولستون، تاجر برده در قرن هفدهم هم سرنگون و به رودخانه انداخته شد.
غیرقابل انکار است که چرچیل یکی از بزرگترین رهبران دوران جنگ بود که اروپا تاکنون به خود دیده است، رهبری که متفقین را در جنگ جهانی دوم به پیروزی رساند. اما رهبری بینقص هم نبود. مکس هستینگز، مورخ بریتانیایی، در دیلی میل مینویسد: «این الهامبخشی او بود که مانع از پیوستن بریتانیا به بقیه اروپا در تسلیم شدن در برابر قدرت آلمان نازی شد». اگر اروپا با الهام بخشی چرچیل تسلیم نشد و قهرمان شد، باز هم نمیتواند برخی اقدامات چرچیل را از حافظه تاریخ پاک کند.
او مسئول تقویت «رابطه ویژه» بین بریتانیا و ایالات متحده بود که تا به امروز ادامه دارد و با سخنرانی «پرده آهنین» غرب را از تهدید رو به رشد کمونیسم شوروی پس از جنگ آگاه کرد. در واقع سخنرانیهای قدرتمند او در طول دوران سیاسیاش بود که الهامبخش ملت اروپا شد.
علاوه بر این چرچیل در سال ۱۹۵۳ به مقام شوالیه مفتخر شد و همان سال جایزه نوبل ادبیات را «به خاطر تسلطش بر توصیف تاریخی و زندگینامهای و همچنین به خاطر فصاحت درخشان در دفاع از ارزشهای والای انسانی» دریافت کرد. هنگامی که درگذشت، افتخار نادر تشییع جنازه دولتی را دریافت کرد و در سال ۲۰۰۲، به عنوان بزرگترین بریتانیایی تاریخ انتخاب شد و داروین، شکسپیر و الیزابت اول را پشت سر گذاشت.
اما در حالی که آلن پکوود، مدیر مرکز بایگانی چرچیل، در مصاحبهای به بیبیسی گفته: «خطر تبدیل چرچیل به یک شخصیت صرفا نمادین وجود دارد»، جان چارملی تاریخنگار دیپلماتیک معتقد است که باید به خاطر داشت که «مردان بزرگ میتوانند اشتباهات بزرگی مرتکب شوند و اشتباهات چرچیل در همان مقیاس عظیم دستاوردهای اوست».
شواهدی وجود دارد از اینکه چرچیل از حامیان سرسخت اصلاح نژاد بود، یعنی همان چیزی که او در آن با رهبران آلمان نازی اشتراکاتی داشت: نازیهایی که تخمین زده میشود ۴۰۰۰۰۰ فرد معلول به اجبار عقیم کردند یا کشتند.
مجله سیاسی و فرهنگی انگلیسی نیو استیتسمن مینویسد: او زمانی گفته بود که «افزایش افراد کمهوش خطر بسیار وحشتناکی برای نژاد است» و پیشنویس قانونی بسیار بحثبرانگیز را تهیه کرده بود که طبق آن، عقیمسازی افراد مبتلا به بیماریهای روانی الزامی بود. گاردین هم نقلقولی از چرچیل آورده که گفته است: «من فکر نمیکنم که با آمدن یک نژاد قویتر، یک نژاد درجه بالاتر و جایگزین شدن آن، ظلم بزرگی به سرخپوستان آمریکا یا سیاهپوستان استرالیا شده باشد». چرچیل وقتی هم نماینده پارلمان بود نوشت: «فکر میکنم باید چینیها را مهار کنیم و آنها را تحت کنترل درآوریم… نژاد آریایی قطعا پیروز خواهد شد.» درست است که چرچیل فرزند زمان خود بود، اما شواهد زیادی وجود دارد که نشان میدهد او نژادپرستتر و مرتجعتر از همسالان خود بوده است.
مکس هستینگز، روزنامهنگار و زندگینامهنویس، دیدگاههای او را «در مقایسه با دیدگاههای رئیسجمهور وقت آمریکا، فرانکلین روزولت یا حتی با معیارهای زمان خودش، ناآگاهانه» توصیف میکند. و جان چارملی، مورخ و نویسنده چندین کتاب درباره چرچیل، بر این باور است که «حتی برای اکثر محافظهکاران، چه رسد به لیبرالها و کارگران، دیدگاههای چرچیل در مورد هند بین سالهای ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۹ کاملا نفرتانگیز بود».
وقتی کردها در سال ۱۹۲۰ علیه حکومت بریتانیا در بغداد شورش کردند، چرچیل گفته بود که «بیمبالاتی» پیرامون استفاده از گاز به عنوان سلاح را درک نمیکند. او گفته بود: «من قویا طرفدار استفاده از گاز علیه قبایل غیرمتمدن هستم».
شاید حالا بتوان درک کرد که چرا وقتی باراک اوباما وارد کاخ سفید شد، اولین کاری که کرد این بود که مجسمه نیمتنه چرچیل را به بریتانیا بازگرداند. گفته میشود پدربزرگ کنیایی او، حسین اونیانگو اوباما، به دلیل مقاومت در برابر امپراتوری چرچیل، به مدت دو سال بدون محاکمه زندانی شد و در حکومت تحت سلطه چرچیل شکنجه شد.
از این سوابق در کارنامه چرچیل بسیار است. او در سال ۱۹۲۰، به عنوان وزیر امور خارجه در امور جنگ، گروه «بلک اند تنس» را برای مبارزه با ارتش جمهوریخواه ایرلند (IRA) اعزام کرد. این واحد به خاطر حملات وحشیانه به غیرنظامیان و انتقامهای خشونتآمیزشان معروف بودند.
چرچیل نفرت شدیدی هم از مهاتما گاندی و مبارزات مسالمتآمیز او داشت و آن را تهدیدی برای امپراتوری بریتانیا میدانست. میگفت: گاندی «باید دست و پا بسته از دروازههای دهلی آویزان شود و بعد با یک فیل عظیمالجثه که نایبالسلطنه جدید بر پشت آن نشسته است، لگدمال شود».
پرگرین وورثورن، روزنامهنگار پیشکسوت بریتانیایی، چرچیل را متهم به جنگطلبی کرده است. به گفته او: «به ندرت دولتمردی به خوبی وینستون چرچیل در تجلیل از جنگ و به طرز بیشرمانهای مشتاق جنگ بوده است. همه آثار او عشق او به جنگ را نشان میدهد، بزرگی آن را باشکوه جلوه میدهد و وحشت آن را کوچک جلوه میدهد». وورثورن مورخان را متهم میکند که جنایاتی را که چرچیل در دوران نخستوزیری مرتکب شده بود، نادیده گرفتهاند و استدلال میکند که او میتوانست رهبر بزرگی باشد «اگر فقط جبران جنگطلبیاش را میکرد».



